تبليغاتX
خیلی دور خیلی نزدیک
حرف دل
حاجی دست ندارد

ولی هزار جا دست دارد

عباس صادقی زرینی

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 اردیبهشت1390ساعت 2:9 AM  توسط امیر | 

خدایا!


معنای زنده بودن من،با تو بودن است.


نزدیك، دور


سیـر، گرسنه


رها، اسیـر


دلتنگ، شاد


آن لحظه‌ای كه بی تو سرآید مرا، مبـاد!




من به چشمهای بیقرار تو قول میدهم


ریشه های ما به آب


ساقه های ما به آفتاب می رسد


ما دوباره سبز می شویم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 دی1389ساعت 3:30 AM  توسط امیر | 

 

به که باید دل بست؟؟

به که شاید دل بست؟؟

سینه ها جای محبت همه از کینه پر است

هیچکس نیست که فریاد پر از مهر تورا گرم پاسخ گوید

نیست یک تن که دراین راه غم الوده عمرقدمی راه محبت پوید

خط پیشانی هر جمع خط تنهاییست

همه گلچین گل امروزند.در نگاه من و تو حسرت بی فردائیست

به که باید دل بست؟؟

به که شاید دل بست؟؟

نقش هر خنده که بر روی لبی میشکفد .نقشه ای شیطانیست

در نگاهی که تورا وسوسه ی عشق دهد.حیله ای پنهانیست

زیر لب زمزمه ی شادی مردم برخاست

هر کجا مرد توانایی بر خاک نشست..

پرچم فتح برافرازد در دامن خلق

هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شکست!!

به که باید دل بست؟؟

به که شاید دل بست؟؟

خنده ها میشکفد بر لب ها..تا که اشکی شکفد بر سر مژگان کسی

همه بر درد کسان مینگرند..لیک دستی نبرند از پی درمان کسی

از وفا نام مبر انکه وفا خوست کجاست؟؟

ریشه عشق فسرد

واژه دوست گریخت

سخن از دوست مگو..عشق کجا ؟؟دوست کجاست؟؟؟

دست گرمی که ز مهر بفشارد دستت

در همه شهر مجوی...

گل اگر در دل باغ بر تو لبخند زند

بنگرش لیک مبوی...

لب گرمی که ز عشق ننشیند بر لبت

به همه عمر مخواه....

اسمان با من و ما بیگانه!!!

زن و فرزند و در و بام و هوا بیگانه!!

خویش در راه نفاق...

دوست در کار فریب...

اشنا بیگانه!!!

شاخه عشق شکست

اهوی مهر گریخت

تار پیوند گسست...

به که باید دل بست؟؟

به که شاید دل بست؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 دی1389ساعت 4:26 PM  توسط امیر | 

 دور يا نزديك راهش مي تواني خواند


 هرچه را آغاز و پاياني است


حتي هرچه را آغاز و پايان نيست

 
زندگي راهي است


 از بدنيا آمدن تامرگ


شايد مرگ هم راهي است


راهها را كوه ها و دره هايي هست


 اما هيچ نزهتگاه دشتي نيست


هيچ رهرو را مجال سير و گشتي نيست

 
هيچ راه بازگشتي نيست

 
بي كران تا بي كران امواج خاموش زمان جاري است


زير پاي رهروان خوناب جان جاري است


آه


 اي كه تن فرسودي و هرگز نياسودي


هيچ آيا يك قدم ديگر تواني راند؟


هيچ آيا يك نفس ديگر تواني ماند ؟


نيمه راهي طي شد اما نيمه جاني هست


باز بايد رفت تا در تن تواني هست


باز بايد رفت


راه باريك و افق تاريك


 دور يا نزديك
+ نوشته شده در  شنبه 1 آبان1389ساعت 3:44 AM  توسط امیر | 
با بعضی آدم‌ها نمیتونی خودت باشی؛

 چون قدرت درست تحلیل کردنت رو ندارن، بد تعبیرت میکنن؛

باید باهاشون مثل خودشون باشی تا خوب بفهمنت!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 مهر1389ساعت 1:9 AM  توسط امیر | 




حاصل عشق   مترسک     به      کلاغ



مرگ یک مزرعه  بود     




+ نوشته شده در  یکشنبه 24 مرداد1389ساعت 11:53 PM  توسط امیر | 

مردم دنبال حقیقت نیستند ، دنبال تولید حقیقت اند!

دنبال چیزی که آنها دوست دارند حقیقت باشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 مرداد1389ساعت 1:50 AM  توسط امیر | 
دستمال کاغذی به اشک گفت:

قطره قطره‌ات طلاست

یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟
عاشقم

با من ازدواج می‌کنی؟

اشک گفت:
ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!

تو چقدر ساده‌ای

خوش خیال کاغذی!

توی ازدواج ما

تو مچاله می‌شوی

چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی

پس برو و بی‌خیال باش

عاشقی کجاست!

تو فقط

دستمال باش!

دستمال کاغذی، دلش شکست

گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست

گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد

در تن سفید و نازکش دوید

خونِ درد

آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد

مثل تکه‌ای زباله شد

او ولی شبیه دیگران نشد

چرک و زشت مثل این و آن نشد

رفت اگرچه توی سطل آشغال

پاک بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمال‌های کاغذی

فرق داشت

چون که در میان قلب خود

دانه‌های اشک کاشت

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 تیر1389ساعت 1:45 PM  توسط امیر | 
همیشه با خود فکر می کنم

چگونه است که ما در این سر دنیا عرق میریزیم و وضعمان این است

و انها در ان سر دنیا عرق می خورند و وضعشان ان است....!

نمیدانممشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن...؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 خرداد1389ساعت 11:0 AM  توسط امیر | 
 

 

روزهايی انچنان را

برای تو گذراندم.

روزهايی که

تمام قلبم

تو را فرياد می زدند.

و ای کاش

قدرهمراهانت که عاشقانه

 برایت دلسوزی می کردند

می دانستی

کاش محبت را دوستی و عشق را

درمسلخ تهمت به دار نمیکشیدی

کاش از روح ازرده ی دیگران

پلی برای رسیدن به امال و ارزوهایت نمی ساختی

چگونه ازخوبی ها دم میزنی !

در حالی که خوبیهای به پایت ریخته را لگد مال کردی

چه زود فراموشت شد

اشکهایم را بیداری هایم را دلسوزی هایم را و التماسم را

و بی رحمانه همه ی انها را به بهای اندکی فروختی

تا تن بسپاری به لحظه ای ارزو

حالا پس از شکست دم از باختن دیگران نزن

بس کن این نقاب خود بزرگ بینی را از چهره بردار

با خود بیاندیش به بازی هایی که با دیگران کردی

بیاندیش که چه کسی دروغ گفت و تهمت زد

و این بار قصه ای از سر صدق بنویس

هیچ گاه خود را برتر و بالاتر نبین

چرا که در هر وجودی شاید ارزشی نهان باشد

که تو بویی از ان نبرده ای وتا کنون

در هیچ کلاس و کتابی نیاموختی

کاش میدانستی که به چه دلیل

گاهی انسانها

تنها می مانند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 1:5 AM  توسط امیر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من...
آزرده ی آدمیان! تشنه ی یک رویا...
محصور در یک معما...
امتداد یک زندگی...
جاری شده در مه گرفته ترین نسل!
دلبسته ی برف, شیفته ی باران!
در التهاب یک رهایی...
این همان منم, ادامه خویشتن!


نوشته های پیشین
اردیبهشت 1390
دی 1389
آبان 1389
مهر 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM